یکشنبه هفتم آذر ۱۳۹۵ | 11:29 | AMIN REZA -
دختر کوچولی دو تا سیب در دودستش داشت. وقتی مادرش وارد اتاق شد چشمش به سیب های او افتاد و گفت: عزیزم یکی از سیب ها تو به من میدی ؟ دخترک نگاهی خیره به مادرش انداخت و نگاهی به این سیب سپس ان سیب اندکی فکر کرد سپس یک گاز به یک سیب و گازی به سیب دیگر زد ! لبخند روی لبان مادرش نقش بست و چهره اش داد می میزد که چه قدر از دختر ش ناامید شده است اما دخترک لحظه ای بعد یکی از سیب های گاز زده را به طرف مادرش گرفت و گفت : بیا مامان این سیب شیرین تره ! مادر خشکش زد. چه اندیشه ای به ذهن خود راه داده بود و دخترش در چه اندیشه ای بود!
نتیجه : هر قدر با تجربه باشید در هر مقامی که باشید و هر قدر خود را خردمند بدانید ،قضاوت خود را اندکی به تاخیر بیاندازید تا طرف مقابل شما فرصتی برای توضیح داشته باشد.