<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>داستان های شگفت انگیز و جملات تکان دهنده</title>
<link>https://aaminreza.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 27 Nov 2016 07:59:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>قضاوت زود هنگام ممنون!</title>
<link>https://aaminreza.blogfa.com/post/23</link>
<description>دختر کوچولی دو تا سیب در دودستش داشت. وقتی مادرش وارد اتاق شد چشمش به سیب های او افتاد و گفت: عزیزم یکی از سیب ها تو به من میدی ؟ دخترک نگاهی خیره به مادرش انداخت و نگاهی به این سیب سپس ان سیب اندکی فکر کرد سپس یک گاز به یک سیب و گازی به سیب دیگر زد ! لبخند روی لبان مادرش نقش بست و چهره اش داد می میزد که چه قدر از دختر ش ناامید شده است اما دخترک لحظه ای بعد یکی از سیب های گاز زده را به طرف مادرش گرفت و گفت : بیا مامان این سیب شیرین تره ! مادر خشکش زد.</description>
<pubDate>Sun, 27 Nov 2016 07:59:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>aaminreza</dc:creator>
<guid>aaminreza.blogfa.com/post/23</guid>
</item>
<item>
<title>داستانی کوتاه اما واقعی: حکایت من ، تو ، او !</title>
<link>https://aaminreza.blogfa.com/post/24</link>
<description>همه ما آدمیم و آفریده شده ایم برای انسانیت! انس گرفتن آن قدر برایمان مهم و حیاتی بوده که به ما انسان می گویند. گاهی ما آدم ها انسان نیستیم! و شاید خیلی اوقات… اگر انسان بودیم این همه فاصله از انواع مختلف نبود… . . . من به مدرسه می رفتم تا درس بخوانم تو به مدرسه می رفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی او هم به مدرسه می رفت اما نمی دانست چرا ! من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم می گرفتم تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود او هر روز بعد</description>
<pubDate>Sun, 27 Nov 2016 07:57:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>aaminreza</dc:creator>
<guid>aaminreza.blogfa.com/post/24</guid>
</item>
<item>
<title>صداقت!</title>
<link>https://aaminreza.blogfa.com/post/12</link>
<description>دختر و پسری در یک صنف درس میخواند روز از روز ها دختر یک بسته چاکلیت و پسر یک مقدار از دیگیری شیرنی ها همراه خود آورده بود. هر دو به توافق میرسند که دختر تمام چاکلیت های شان را به پسر میدهد و پسر تمام شیرنی های شان را به دختر میدهد . پسر شیطانک بود یک مقداری از شیرنی ها را برای خود نگهداشت و باقی شان را به دختر داد اما دختر قول که داده بود از روی صداقت تمام چاکلیت های شان را به پسر داد. همان شب دختر به آرامش تمام خوابید و خوابش برد، اما پسر نمی توانست</description>
<pubDate>Wed, 16 Nov 2016 19:28:16 +0330</pubDate>
<dc:creator>aaminreza</dc:creator>
<guid>aaminreza.blogfa.com/post/12</guid>
</item>
<item>
<title>ایمان راسخ انسان را از هر بلا نجات میدهد</title>
<link>https://aaminreza.blogfa.com/post/11</link>
<description>جوان شاگرد بزاز از موضوع بی خبر بود که چه دامی برایش گذاشته شده. او نمی دانست این زن زیبا و خوش قیافه که به بهانۀ خرید پارچه به دکان آنها رفت آمد میکند، عاشق دلباخته خودش است، و در قلبش طوفان از عشق و هوس بر پا است. یک روز همان زن به در دکان آمد و دستور داد که مقدار زیادی جنس بزازی جدا کند، آنگاه به بهانه اینکه نمی تواند همه اینها را انتقال بدهد و پول هم همراهش ندارد گفت: &quot;جنس ها را بدهید این جوان بیاورد، و در خانه به من تحویل دهد و پول بگیرد.&quot; مقدمات کار</description>
<pubDate>Wed, 16 Nov 2016 19:27:40 +0330</pubDate>
<dc:creator>aaminreza</dc:creator>
<guid>aaminreza.blogfa.com/post/11</guid>
</item>
<item>
<title>احساس شکست!</title>
<link>https://aaminreza.blogfa.com/post/10</link>
<description>روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك صندوقچه ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشه‌اى در وسط صندوقچه آن ‌را به دو بخش تقسيم ‌کرد. در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود.. ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمى‌داد. ماهی بزرگ براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار شیشۀ كه وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان ديوار شيشه‌اى که او را از غذاى مورد</description>
<pubDate>Wed, 16 Nov 2016 19:26:59 +0330</pubDate>
<dc:creator>aaminreza</dc:creator>
<guid>aaminreza.blogfa.com/post/10</guid>
</item>
<item>
<title>ترحم!</title>
<link>https://aaminreza.blogfa.com/post/9</link>
<description>یک پیر مرد کار گر که تقرباً 50 سال داشت در یک گوشه ای از شهر زندگی میکرد. روزگار این مرد بیچاره چندان خوب نبود مرد بیچاره روز میرفت کار میکرد روزانه هر اندازه که کار میکرد شب همان را غذا با خود می آورد حتی بعضی روز ها نمتوانست نفقه خانواده خودش را تأمین کند. شب گرسنه را صبح میکرد. یک روز این پیر مرد تا شام کار میکند. شام هنگام برگشت به خانه سه دانه نان از نانوائی با خود گرفت در وسط راه ناگهان صدای (چرنگ چرنگ) سک را میشنود.</description>
<pubDate>Wed, 16 Nov 2016 19:26:22 +0330</pubDate>
<dc:creator>aaminreza</dc:creator>
<guid>aaminreza.blogfa.com/post/9</guid>
</item>
<item>
<title>پول</title>
<link>https://aaminreza.blogfa.com/post/7</link>
<description>ک سخنران معروف در مجلسي که دوصد نفر در آن حضور داشتند، 20 دالر را از جيبش بيرون آورد و پرسيد: چه کسي مايل است اين پول را داشته باشد؟ دست همه حاضرين بالا رفت. سخنران گفت: بسيار خوب، من اين پول را به يکي از شما خواهم داد ولي قبل از آن ميخواهم کاري بکنم. و سپس در برابر نگاه‏هاي متعجب، پول را هر طور که توانست با دست خود مالید تا که پول دیگه خیلی کهنه شده بود و باز پرسيد: چه کسي هنوز مايل است اين پول را داشته باشد؟ و باز دستهاي حاضرين بالا رفت.</description>
<pubDate>Wed, 16 Nov 2016 19:24:31 +0330</pubDate>
<dc:creator>aaminreza</dc:creator>
<guid>aaminreza.blogfa.com/post/7</guid>
</item>
<item>
<title>نگران هیچ چه نباشید همیشه یک راه حل وجود دارد</title>
<link>https://aaminreza.blogfa.com/post/6</link>
<description>روزگاری یک دهقان در قریه زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد. دهقان دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد دهقان نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر دهقان ازدواج کند قرض او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت: ...</description>
<pubDate>Wed, 16 Nov 2016 19:24:10 +0330</pubDate>
<dc:creator>aaminreza</dc:creator>
<guid>aaminreza.blogfa.com/post/6</guid>
</item>
<item>
<title>اخلاق</title>
<link>https://aaminreza.blogfa.com/post/5</link>
<description>روزی از دانشمندی ریاضیدان نظرش را درباره زن و مرد پرسیدند. جواب داد: اگر زن یا مرد دارای ( اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =۱ اگر دارای (زیبایی) هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم =۱۰ اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =۱۰۰ اگر دارای (اصل و نصب) هم باشند پس سه تا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =۱۰۰۰ ولی اگر زمانی عدد یک رفت (اخلاق) چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر هم به تنهایی هیچ نیست ، پس آن انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت !</description>
<pubDate>Wed, 16 Nov 2016 19:23:24 +0330</pubDate>
<dc:creator>aaminreza</dc:creator>
<guid>aaminreza.blogfa.com/post/5</guid>
</item>
<item>
<title>درس آموزگار به شاگردانش!</title>
<link>https://aaminreza.blogfa.com/post/4</link>
<description>معلم یک مدرسه به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدم هایی که از آنها بدشان می آید ، سیب زمینی بریزند و با خود به مدرسه بیاورند. فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به مدرسه آمدند. در کیسه‌ی بعضی ها ۲ بعضی ها ۳ ، و بعضی ها ۵ سیب زمینی بود. معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند.</description>
<pubDate>Wed, 16 Nov 2016 19:21:50 +0330</pubDate>
<dc:creator>aaminreza</dc:creator>
<guid>aaminreza.blogfa.com/post/4</guid>
</item>
</channel>
</rss>
